رویکردهای علمی در روانشناسی را بهتر بشناسیم
.png&w=3840&q=75)
از مغزی که سوراخ شد تا راز کاناپه معروف فروید! با رویکرد های مهم در روانشناسی آشنا شویم.
روانشناسی به عنوان یک علم، رفتار و فرآیندهای ذهنی انسان را از زوایای مختلفی بررسی میکند. به این زوایای دید متفاوت، «رویکرد» یا «دیدگاه» گفته میشود. در ادامه، ۵ رویکرد اصلی و علمی در روانشناسی را باهم مرور خواهیم کرد.
۱. رویکرد زیستشناختی (Biological Approach)
رویکرد زیستشناختی در روانشناسی، رفتار و فرآیندهای ذهنی را به عنوان پیامدهای مستقیم رویدادهای فیزیولوژیک و آناتومیک در بدن انسان در نظر میگیرد. این دیدگاه به شدت بر این باور استوار است که تمام افکار، احساسات و رفتارهای ما در نهایت ریشه فیزیکی دارند. تمرکز اصلی این رویکرد بر مطالعه مغز، سیستم عصبی، هورمونها و ژنتیک است. روانشناسان زیستی بررسی میکنند که چگونه ساختار مغز (مانند آمیگدال یا قشر پیشانی) و انتقالدهندههای عصبی (مانند دوپامین و سروتونین) بر خلق و خو، یادگیری، حافظه و اختلالات روانی تأثیر میگذارند. همچنین، در این رویکرد نقش وراثت و ژنها در بروز رفتارهای خاص یا استعداد ابتلا به بیماریهایی نظیر اسکیزوفرنی یا افسردگی به شدت مورد توجه قرار میگیرد. یکی از مفروضات کلیدی این رویکرد، تقلیلگرایی است؛ یعنی تلاش میکند پدیدههای پیچیده روانی را به اجزای سادهتر بیولوژیکی تجزیه کند. از نظر کاربرد درمانی، این رویکرد عمدتاً به درمانهای دارویی، تحریکات الکتریکی مغز و جراحیهای عصبی تکیه دارد. اگرچه این رویکرد بسیار علمی و قابل اندازهگیری است، اما گاهی به دلیل نادیده گرفتن تأثیرات محیطی و تجربیات فردی مورد انتقاد قرار میگیرد. با پیشرفت تکنولوژیهای تصویربرداری مغز مانند fMRI، این رویکرد امروزه یکی از مسلطترین دیدگاهها در روانشناسی علمی محسوب میشود.
مغزی که سوراخ شد ولی کار کرد!
قضیه مال سال ۱۸۴۸ ئه. یه بنده خدایی به اسم فینیاس گیج داشت تو راهآهن کار میکرد که یهو در اثر انفجار، یه میله آهنی گنده از زیر گونهاش رفت تو و از کف سرش زد بیرون! عجیبتر از همه اینکه طرف نمرد! ولی خب، یه تغییر کوچولو کرد: از یه آدم مظلوم، کاری و سر به زیر، تبدیل شد به یه آدم شدیداً بداخلاق و بیاعصاب که همهاش دعوا میکرد. اینجا بود که دانشمندا گفتن: «آها! پس اخلاق و اعصابمون دقیقاً تو مغزمونه، نه تو قلبمون!»
۲. رویکرد رفتاری (Behavioral Approach)
رویکرد رفتاری که در اوایل قرن بیستم توسط جان بی. واتسون پایهگذاری شد و توسط بی. اف. اسکینر به اوج رسید، معتقد است که روانشناسی تنها باید به مطالعه رفتارهای قابل مشاهده و عینی بپردازد. رفتارگرایان ذهن انسان را مانند یک «جعبه سیاه» میدانند که فرآیندهای درونی آن (مانند افکار و احساسات) قابل اندازهگیری علمی نیستند و بنابراین نباید تمرکز اصلی روانشناسی باشند. در عوض، آنها بر چگونگی یادگیری رفتارها از طریق تعامل با محیط تأکید دارند.مفاهیم کلیدی این رویکرد شامل «شرطیسازی کلاسیک» (کشف شده توسط پاولوف، که در آن ارتباطی بین دو محرک ایجاد میشود) و «شرطیسازی عامل» (توسعه یافته توسط اسکینر، که در آن رفتارها بر اساس پیامدهایشان یعنی تشویق و تنبیه شکل میگیرند) است. از دیدگاه رفتاری، انسانها لوح نانوشتهای هستند که محیط و تجربیات، شخصیت و رفتار آنها را به طور کامل مینویسد. این رویکرد جبرگرایانه است، به این معنا که رفتار را نتیجه مستقیم محرکهای محیطی میداند و به اراده آزاد اعتقاد چندانی ندارد. رویکرد رفتاری در ابداع روشهای درمانی بسیار موفق بوده است؛ تکنیکهایی مانند حساسیتزدایی منظم (برای درمان فوبیا)، اقتصاد توکنی و تغییر رفتار، همگی از دل این مکتب بیرون آمدهاند و در آموزش و پرورش و رواندرمانی کاربرد گستردهای دارند. مردمآزاری به سبک واتسون! جان واتسون، پدر رفتارگرایی، یه آزمایش روی یه طفل معصوم ۱۱ ماهه به اسم «آلبرت» انجام داد که الان اگه کسی این کارو بکنه قطعاً میبرنش زندان! هر بار که یه موش سفید ناز میآوردن جلو بچه، واتسون از پشت سر با چکش میکوبید رو آهن که صدای وحشتناکی میداد. بچه بیچاره شرطی شد و از اون به بعد هر چیز سفید و پشمالویی (حتی ریش بابانوئل) میدید، از ترس سکته میکرد! خلاصه که خدا رو شکر الان این آزمایشها ممنوعه وگرنه معلوم نبود چی سرمون میآوردن.
۳. رویکرد شناختی (Cognitive Approach)
رویکرد شناختی در واکنش به محدودیتهای رفتارگرایی و با ظهور انقلاب کامپیوتری در دهه ۱۹۵۰ شکل گرفت. برخلاف رفتارگرایان که ذهن را نادیده میگرفتند، روانشناسان شناختی دقیقاً بر همان فرآیندهای درونی متمرکز هستند. این رویکرد ذهن انسان را به یک سیستم پردازش اطلاعات (شبیه به کامپیوتر) تشبیه میکند که اطلاعات را از محیط دریافت کرده (ورودی)، آنها را پردازش، رمزگردانی و ذخیره میکند و در نهایت تصمیمی میگیرد یا رفتاری بروز میدهد (خروجی).حوزههای اصلی مطالعه در این رویکرد شامل حافظه، توجه، ادراک، تفکر، حل مسئله، تصمیمگیری و زبان است. محققانی مانند ژان پیاژه (در زمینه رشد شناختی) و آلبرت الیس و آرون بک (در زمینه شناختدرمانی) نقش مهمی در این رویکرد داشتهاند. رویکرد شناختی معتقد است که رفتار ما توسط نحوه تفسیر و درک ما از جهان پیرامون تعیین میشود، نه صرفاً توسط خود محرکها. به عنوان مثال، اگر فردی در یک موقعیت شکست بخورد، این خودِ شکست نیست که او را افسرده میکند، بلکه افکار و باورهای او در مورد آن شکست (مثلاً «من همیشه بیکفایت هستم») است که منجر به افسردگی میشود. درمانهای مبتنی بر این رویکرد (مانند CBT) بر شناسایی و تغییر الگوهای فکری ناکارآمد و تحریفات شناختی تمرکز دارند و امروزه جزء مؤثرترین روشهای رواندرمانی به شمار میروند. حافظهای که زود پر میشه! جرج میلر تو سال ۱۹۵۶ یه مقاله داد بیرون به اسم «عدد جادویی هفت، مثبت یا منفی دو» (همون $7 \pm 2$ خودمون). رفت مخ ملت رو کار گرفت و فهمید حافظه کوتاهمدت ما تو یه لحظه فقط میتونه حدود ۵ تا ۹ (یا همون $7 \pm 2$) تیکه اطلاعات رو نگه داره. واسه همینه که وقتی یکی شماره کارت ۱۶ رقمی یا یه شماره موبایل جدید رو تند تند میخونه، مغزمون ارور میده و میگیم: «داداش یواشتر، رم پر شد!»
۴. رویکرد روانکاوی / روانپویشی (Psychoanalytic Approach)
رویکرد روانکاوی که توسط زیگموند فروید در اواخر قرن نوزدهم بنا نهاده شد، یکی از قدیمیترین و در عین حال تأثیرگذارترین دیدگاهها در روانشناسی است. فرض اساسی این رویکرد این است که رفتارها، افکار و احساسات ما به شدت تحت تأثیر نیروها و انگیزههای ناخودآگاه قرار دارند. فروید ذهن را به کوه یخی تشبیه کرد که بخش کوچکی از آن (خودآگاه) بیرون از آب است، اما بخش عظیم و تعیینکننده آن (ناخودآگاه) زیر آب پنهان است.این رویکرد تأکید بسیار زیادی بر تجربیات دوران کودکی (به ویژه پنج سال اول زندگی) دارد و معتقد است که این تجربیات اولیه، پایههای شخصیت بزرگسالی را شکل میدهند. مفاهیمی مانند ساختار شخصیت (نهاد، خود، فراخود)، مکانیسمهای دفاعی (مانند سرکوب، فرافکنی و انکار) که ذهن برای محافظت از خود در برابر اضطراب استفاده میکند، و عقدههای روانی از دستاوردهای این رویکرد هستند. رفتار در این دیدگاه به عنوان نتیجه تعارضات درونی بین غرایز ابتدایی (سائقهای جنسی و پرخاشگری) و محدودیتهای اجتماعی در نظر گرفته میشود. روش درمانی روانکاوی شامل تکنیکهایی مانند تداعی آزاد، تحلیل رؤیا و بررسی انتقال است که هدف آن آوردن محتویات ناخودآگاه به سطح خودآگاه برای دستیابی به بینش و درمان است. اگرچه مفروضات اولیه فروید امروزه تا حدی تعدیل شدهاند، اما رویکردهای روانپویشی نوین همچنان بر نقش ناخودآگاه و روابط اولیه تأکید دارند. راز کاناپه معروف فروید! تو فیلما دیدید طرف میره پیش روانشناس، دراز میکشه رو کاناپه و دکتره میره پشت سرش میشینه؟ همه فکر میکنن این یه تکنیک خیلی خفن و خردکننده روانکاویه. اما دلیل واقعی فروید چی بود؟ راستش رو بخواید، فروید خودش اعتراف کرد: «آقا من خسته میشم از صبح تا شب این مریضا زل میزنن تو چشمم!» واسه همین گفت شما برو اونجا دراز بکش، منم میام پشت سرت که قیافه همو نبینیم، تو هم راحتتر حرفاتو بزن! به همین سادگی، بیحوصلگی فروید شد یه استاندارد درمانی!
۵. رویکرد انسانگرایانه (Humanistic Approach)
رویکرد انسانگرایانه در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ به عنوان «نیروی سوم» در روانشناسی (در تقابل با جبرگرایی روانکاوی و رفتارگرایی) ظهور کرد. بنیانگذاران این رویکرد، مانند کارل راجرز و آبراهام مزلو، معتقد بودند که انسانها فراتر از ماشینهایی هستند که صرفاً به محرکها پاسخ میدهند یا برده غرایز ناخودآگاه خود هستند. این دیدگاه بر اراده آزاد، انتخاب، و ظرفیت ذاتی انسان برای رشد شخصی و شکوفایی تأکید دارد.مفهوم محوری در این رویکرد، «خودشکوفایی» (Self-actualization) است؛ یعنی تمایل درونی هر فرد برای رسیدن به بالاترین پتانسیل و توانمندیهای خود. انسانگرایان به جای تمرکز بر اختلالات روانی و جنبههای منفی، بر مفاهیمی مانند عزت نفس، معنای زندگی، خلاقیت و تجربه ذهنی (پدیدارشناختی) فرد از جهان تمرکز میکنند. مزلو با ارائه «هرم نیازها» نشان داد که چگونه انسانها پس از رفع نیازهای پایه، به دنبال نیازهای عالیتر روانشناختی میروند. کارل راجرز نیز «درمان مراجعمحور» را توسعه داد که در آن درمانگر به جای تفسیر یا هدایت بیمار، فضای امنی پر از همدلی، اصالت و «توجه مثبت نامروط» فراهم میکند تا خودِ فرد بتواند راهحل مشکلاتش را پیدا کند. این رویکرد دیدگاهی بسیار مثبت و خوشبینانه به ذات انسان دارد و تأثیر عمیقی بر حوزههای مشاوره، آموزش و روانشناسی مثبتگرا گذاشته است. از مزرعه و کلیسا تا روانشناسی! کارل راجرز که پایهگذار این رویکرد پر از عشق و محبته، اصلاً اولش تو فاز روانشناسی نبود. اول رفت کشاورزی خوند، بعد گفت نه، برم کشیش بشم! رفت مدرسه علوم دینی. بعد وسط راه دوباره پشیمون شد و پیچید تو کوچه روانشناسی. اتفاقاً همین گذشتهاش باعث شد دیدگاهش اینقدر مثبت و مهربون بشه و بگه: «آدمها مثل گیاهاند؛ فقط باید بهشون آب و آفتاب (توجه و محبت بیقید و شرط) بدی تا خودشون رشد کنن و شکوفا بشن!»